خرید بک لینک

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به سوی

روشنایی بازکند و تو آن را گشودی،

باسخاوت خورشید ورحمت باران.

دانهام را از کویر نادانی برون آوردی و

در دشت علم رویاندی.

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ،

تو مرا به انتهای دشت

بردی در آنجا اقاقیهایی دیدم که نور میپاشیدند و

از دیار شب گذر میکردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی

اینک ما ایستادهایم،

من و تو، تا باز کنیم پنجره بسته را بر روی طالبان نور.

روبرویمان دریچهایست

دریچهای که به دشت روشنایی گشوده میشود.

برچسب: نویسنده: fun تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 13:56

صفحه بندی