ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به سوی
روشنایی بازکند و تو آن را گشودی،
باسخاوت خورشید ورحمت باران.
دانهام را از کویر نادانی برون آوردی و
در دشت علم رویاندی.
من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ،
تو مرا به انتهای دشت
بردی در آنجا اقاقیهایی دیدم که نور میپاشیدند و
از دیار شب گذر میکردند.
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی
اینک ما ایستادهایم،
من و تو، تا باز کنیم پنجره بسته را بر روی طالبان نور.
روبرویمان دریچهایست
دریچهای که به دشت روشنایی گشوده میشود.
برچسب:
نویسنده: fun