شازده کوچولو گفت: کمکم دارم میفهمم... گلی هست... و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بیعيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت میگذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندمزارها را در آن پايين میبينی؟ من نان نمیخورم و گندم در نظرم چيز بيفايدهای است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمیاندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت...
+ تو نیز مرا اهلی کن ...
+برگرفته از کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری
برچسب:
نویسنده: fun