و اگر آدمي را به نعمتي پس از محنتي كه به او رسيده باشد رسانيم ( مغرور و غافل شود و ) گويد كه ديگر روزگار زحمت و رنج من سر آمده ، سرگرم شادماني و مفاخرت گردد .
هود / 10
خدايا !
يه سوالي ازت دارم ؟ آيا من مغرور شدم ؟
اين سوال چند روزيه كه تو سر من داره مي چرخه و همينطور تكرار ميشه !!!
احساس ميكنم اين روزها كمي خودشيفته شدم ...
واي بر من كه چه فكري تو سرم بوده و هست ...
وقتي به چند سال گذشته خودم فك ميكنم ...
به روزگاري كه سني نداشتم و شروع به كار كردن كردم ...
رنج ها و زحمت هاي زيادي كشيدم ...
حرفاي زيادي از همه شنيدم ...
اشك هايي كه ريختم ...
دل مردگي هايي كه داشتم ... همه و همه باعث شدن كه من الان شاد باشم ...
صبر كردم .. تحمل كردم ... به خودت پناه بردم ...
بذري كه كاشتم و به خوبي ازش مراقبت كردم ... در باران ... برف ... گذاشتم رشد كنه ...
سبز بشه ... مثه گياه بامبو زمان زيادي طول كشيد تا به اين نتيجه ها برسه و روزهاي شادي در انتظارش باشه ...
روزهاي سبز و زيبايي ...
ولي فك ميكنم مثه اين گياه از اينكه فرد باشم و تنها خوشحال بودم ...
ازاينكه فقط خودم و ببينم ... و يه كم چشمام و باز نكنم و به دنياي اطرافم توجه كنم ...
شايد اشتباه باشه ولي فك ميكنم كمي مغررو شدم ...
دخترك من وقتي به اين موضوع ايمان پيدا كرد كه اين آيه رو ديد ...
خدايم !
من بايد هرس كنم دلم رو ... بايد گياه هاي هرزه ايي كه ميخواستن دلم رو بگيرن و بپيچن به دلم بچينم ...
انبر هرس رو بر ميدارم و دونه دونه غرور ها رو از دلم بيرون ميريزم ...
دارم خالي ميشم ...
پر ميشم از فضاي بازي كه براي مهربوني توش يه عالمه جا هست ...
ديگه به همه نگاه ميكنم ... براي داشته هايي كه با زحمت بهم عطا كردي سجده شكر ميكنم ...
ديگه بزرگ نمي شمارم داشته هام و ... چون اگه تو در كنارم نبودي هيچ كدوم از اونا به دست نمي اومد ...
مهربونم !
ميخوام حالا فقط سرگرم شم ... نه سرگرم خودم كه حس غرور بهم دست بده ... نه !
سرگرم دنياي اطرافم و ادم و حواهاي اين كره خاكي ...
پروردگارم !
چقدر كار دارم من ...
بايد به دخترك گل فروش كنار خيابون توجه كنم ...
بايد به پسركي كه براي ماشين ها اسپند دود ميكنه نگاه كنم ...
به پدر و مادرم ...
به دوستانم ...
مهربانم ! كمكم كن تا بتونم خوب باشم ... تا بتونم هر لحظه با به ياد آوردن چيزهاي خوبي كه بهم عطا كردي تو رو شكر كنم ...
به بدن سالمي كه بهم دادي ... به اينكه ميتونم راه برم ... به اينكه ميتونم نفس بكشم ...
الهي ! دخترك برای اینکه میتونه وقتی دستش و بلند میکنه به سقف آسمون برسه و برای رنگین کمونی که تو زندگیش به وجود آوردی خیلی خوشحاله ... ازت میخواد که همراهش باشی ... چون الان دیگه سبکه و با بادکنک هایی که تو دستشه حس پرواز داره ...

برچسب:
نویسنده: fun