جاتون خالی از صبح تا شب بیل زدم و فرقون پر کردم و بالابر بالا پایین اوردم و...!نمی دونید چقدر شبیه کوزت شده بودم و بابام شبیه اقای تناردیه
نکته اینجاست که توی لباس کارگری هیچ کس نفهمید من مثلا خیر سرم نویسنده و نوازنده و دانشجوی مهندسی و ورزش کار و ....(چقدر از خودم تعریف کردم)هستم.
هر کی می رسید به من می گفت: پسر بدو برو اینجا.بدو برو اونجا. تازه این خواهران مد زده هم تا از کنار ساختمون رد می شدن و نگام می کردند ایش ویش می کردند پوز خند می زدند. ولی چه خوشی گذشت.تنها ایرادش هم این بود که هنوزم کمرم صاف نمی شه.
تازه فهمیدم این عمرانی ها چی می کشن![]()

برچسب:
نویسنده: fun