واسه کارآموزی رفیقم بهم یه آشنایی رو معرفی کرده بود , گفت علی این شرکت خیلی خفنه , سفت بچسب واسه کار هم نگهت دارن , نونت تو روغنه
هماهنگ کرد واسم با یه خانوم مهندسی که برم بهش مدارکمو بدم ,
روز قرار این دختره زنگ زد به من که من از شرکت اومدم بیرون اگه سمت غرب هستی بیا شهرک مدارک رو بده که من باید جایی برم
رفتم پیشش نزدیک ایران زمین و خواستم خودشیرینی کنم هی شروع کردم تیکه انداختن و اونم خوشش اومده بود و بش گفتم
شما با این چهره ی زیبا و اندام مناسب باید می رفتید مدل می شدید , من تا حالا خیال می کردم همه خانوم مهندسا قیافه ی خوبی ندارن , شما رو دیدم اصلا نظرم عوض شد
اونم هی می خندید و خرذوقی بیشتر تو چهرش نقش می بست
خدافظی کردیم , تا جدا شدیم دیدم حامد زنگ زد گفت چی شد؟
گفتم بابا حله , مخش تو کاسه رفت اساسی
گفت نه بابا , این دختر مدیر عامله ها, خیلی بهت حال داده اومده ؛ به همین بچسبی یعنی بارتو بستی
گفتم فقط این چرا شبیه بادوم می موند , یک قیافه ی داغونی , ولی من هی ازش تعریف کردم اونم مثل خری که بش تب تاپ داده باشن ذوق می کرد,
یه لحظه چشمم به دستم افتاد , دیدم مدارکو ندادم , تا رومو برگردوندم برم دنبالش دیدم پشت من وایساده و دنبال من داشته میومده
گفت اومدم بگم مدارکتونو یادتون رفت , ولی الان میگم دست خودت بمونه بهتره مرتیکه ی شارلاتان