خرید بک لینک
امروز غروب رفته بودم بیرون هوا خنکی خاصی داشت و تقریبا گرگ ومیش شده بود. تنها بودم, به ساعتم نگاه کردم دیدم زوده برگردم خانه چون همه رفته بودن بیرون و دوست نداشتم این غروب روتنها تو اتاقم باشم.
چند دقیقه نشستم روی صندلی وسط بلوار و به رفت و آمد مردم خیره شده بودم, به ندرت عجله ای تو کارشون بود حس می کردمکه همه مثل خودم هستن و دنبال راهی برای سپری کردن این غروب.
یک مرد حدودا 60 ساله با یک کت چهارخانه ریز سرمه ای و شلوار طوسی غلیظ و کفش چرم براق بایک کلاه لبه دار که موهای جو گندمیش از کنار کلاه بیرون زده بود, آمد به طرفم و گفت اجازه می دید منم کنار شما بشینم؟ گفتم خواهش میکنم اجازه ما هم دست شماست.
سر حرف رو باز کرد, نحوه برخوردش مشخص بود که آدم تحصیل کرده
و خانواده داریه. بعد از رد و بدل شدن چند جمله در مورد وضعیت عمومی زندگی, ازم پرسید تنهایی؟!!
بعد از یک مکث ناشی از تعجب گفتم آره. گفت الان رو نمیگم, زندگیتو میگم. تو زندگیت تنهایی؟ برام جالب شد که ببینم حرفش چیه, گفتم بستگی داره که تنهایی رو در چی ببینی؟
گفت مردم بش میگن عشق, تا حالا عاشق شدی؟ تا حالا تنها شدی؟
بازم جواب ندادم, گفتم فکر نمی کنم تنهایی فقط از جنبه وجود یک شخص تو زندگی تعریف دقیقی بده!
گفت تنهایی یعنی وقتی یک شخص خاص که وجودش کنارت باعث میشه حس کنی همه دنیا رو داری و خوش بخت ترین مرد روی زمینی و نبودش کنارت اگه همه دنیا رو داشته باشی و کلی دوست وآشنا باعث میشه حس کنی تنهاترینی, ازت دور باشه. حالا تو تنهایی؟
داشتم به حرفاش فکر میکردم کهیک سمند سفید که رانندش یک خانوم جوان بود و یک دختر بچه حدودا 6 ساله از صندلی پشت داشت بهم نگاه می کرد, با بوق مسلسل وار بند افکارم رو پاره کرد.
پیرمرد بلند شد و گفت دخترم آمدهدنبالم, خداحافظ پسرم. به همون آرامی که آمد و چند لحظه ای با من همنشین شد, عرض خیابان رو طی کرد و وقتی به ماشین رسید قبل سوار شدن نگاهی به من کرد و با یک حرکت کوچک سر دوباره خداحافظی کرد.
اون لحظه دوست داشتم جوابشو بدم, دوست داشتم بلند فریاد بزنم آره من تنهاترین آدم روی کره خاکیم.

برچسب: نویسنده: fun تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 14:11

صفحه بندی