یه افغانیه بود نزدیک خونه مون کفاشی میکرد. یه بار کفشمو بردم پیشش درست کنه شروع کرد به درد دل که: توی افغانستان عاشق یه دختره شدم پول نداشتم اومدم اینجا کار میکنم پولامو میفرستم اونجا داداشم نیگه داره زیاد که شد برم اونجا خونه بگیرم،مغازه بگیرم، زن بگیرم و اینا...
گذشت و گذشت ... یهویی یه روز گفت: من هفته دیگه میرم ؛ حلالم کن! رفت و دو هفته بعدش برگشت! گقتم :چی شد؟ گفت :پولو فرستادم داداشم خونه گرفت، مغازه گرفت، اون دختری که من عاشقش بودم رو هم گرفت !
برچسب: نویسنده: fun تاريخ: يکشنبه
23 مهر
1391 ساعت: 14:11