خرید بک لینک
روزی مجنون از روی سجاده عابدی عبورکرد.

مرد نماز راشکست وگفت :مردک من درحال راز ونیاز باخدا بودم توچگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد وگفت :من عاشق دختری هستم
تو را ندیدم..
توعاشق خدایی ومرا دیدی؟!

برچسب: نویسنده: fun تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 14:11

صفحه بندی