خرید بک لینک
حکایت غذای دانشگاه و دانشجو برمیگره به دوران مزوزوئیک.اصلن از وقتی دانشجو اختراع شده کارش این بوده که از غدای سلف شکایت کنه که چرا داخل کافور غذا کم پیدا میشه چرا چمن های خشک شده ی دانشگاه میاد توی قرمه سبزی چرا ساچمه های ساچمه پلو توی تفنگ ساچمه ای نمیرن!

ولی حکایت این دفعه ی ما فرق می کرد.خوابگاه ما یه سلف داره که اصلن وزن غذایی که می داد کم بود.حر چقدر هم به اشپزه می گفتیم یه ذره بیشتر بریزید گوش نمی کرد.ما هم طبق معمول جوگیر شدیم و گفتیم بزرگ و کوچیک می گن دانشجو باید مطالبه گری کنه ما هم بریم مطالبه گری کنیم بگیم این چه وضعشه.

رفتیم و رئیس امور تغذیه دانشگاه رو پیدا کردیم و شکایتمون رو هم گفتیم.باورم نمی شد خیلی خوش برخورد گفت ممنون که به اطلاع ما رسوندید امشب برای شام با هم قرار بزاریم تا بیام وزنش کنم.

طبق قرار من رفتم قضامو گرفتم ولی جالب بود این دفعه زیاد شده بود!حتی زیاد تر از حد قانونی.به مسئوله گفتم ببخشید انگار امروز قذا خوبه.اونم خیلی ریلکس گفت باشه.با اشپز ها یه خورده پچ پچ کرد وبعد رفت.

بعدا که سلول های خاکستری مغزم رو به کار انداختم به این نتیجه رسیدم که اقای رئیس قبل از اومدن به اشپز ها هشدار داده که این دفعه غذا زیاد بریزید و همه چیز برنامه ریزی شده بوده.

حالا ما که نمی خواستیم مچ گیری کنیم ولی عذر خواهی انقدر سخته؟

سلف دانشگاه ما

برچسب: نویسنده: fun تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 13:49

صفحه بندی